زندگی یعنی چکیدن همچو شمع در گرمی عشق
پسر گلم سلام ...
می دونم نگران منی ، می فهمم نگران پدرتی ... وقتی می بینم که هر وقت حالش بد میشه و به قول بقیه موجی میشه و شروع می کنه به داد و بی داد کردن چطور گریه می کنی و التماس می کنی و این بیشتر منو عذاب میده ... می دونم سختی کشیدی ، طعنه خوردی ولی هیچی نگفتی
پسر عزیزم اونی که منو اذیت میکنه رفتار های بابات نیست ، که اونا قسمتی از عشق من و اون به همدیگه ست ... قسمتی از تاوان سنگینیه که باید بابت عشق بدیم ... عشق اون به کشورش و عشق من به اون .... چیزی که منو ناراحت می کنه رفتار کسایی یه که وقتی آب هم می خوریم حرف از سهمیه می زنن ... رفتار کسایی که با آرامش دارن زندگی می کنن و به کسایی مثل بابات که دیگه رنگ آرامش رو نمی بینن بی احترامی و بی توجهی می کنن ... کسایی که وقتی که موقع دفاع بود یه گوشه کز کردن و الان دارن پادشاهی می کنن ... همونایی که میگن بابات رو باید ببریم آسایشگاه روانی چون دیوونه شده ...
پسر گلم تو و آبجی پرتو تنها کسایی هستید که می دونید بابات چه تاوان سختی بابت عشق به وطنش داد ... اینکه وقتی موجی میشه ، وقتی مریض میشه خودمو تو آغوشش رها کنم تا به جای اینکه بیشتر به خودش آسیب برسونه منو بزنه و موهامو بکشه تنها کاریه که می تونم برای تشکر از فداکاریاش بکنم
پسر عزیزم خوشحالم که می بینم انقدر بزرگ شدی انقدر مرد شدی که می خوای به من و بابات کمک کنی اما نه ... من می مونم و کتک می خورم .... این تنها راهیه که می تونم به پدرت ثابت کنم که هنوز هم عاشقانه دوستش دارم ...