<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دلتنگی های یک کرم دندون</title>
<link>http://amini.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 03 Apr 2006 07:31:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://amini.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=6&gt;رفتم &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://aminx.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=6&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://aminx.com/&quot; target=_blank&gt;Http://aminx.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Apr 2006 07:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amini&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>amini</dc:creator>
<guid>http://amini.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک دستمالی ساده</title>
<link>http://amini.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;چیزی نیست خانم محترم&lt;BR&gt;نترسید!&lt;BR&gt;فقط یک دستمالی ساده است.&lt;BR&gt;شما که حاضر نشدید&lt;BR&gt;یک بوس کوچولو به من بدهید&lt;BR&gt;شما که خیلی نازید&lt;BR&gt;شما بیشتر از این حرف ها ..&lt;BR&gt;شما ...&lt;BR&gt;برای شما که کاری ندارد خانم عزیز&lt;BR&gt;نترسید!&lt;BR&gt;این فقط،&lt;BR&gt;یک دستمالی ساده است.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;پ.ن:&lt;STRONG&gt;مسعود و فرنوش عزیزم ... پیوندتان مبارک&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Apr 2006 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amini&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>amini</dc:creator>
<guid>http://amini.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>*مادر! من دفتر محمد رضا نعمت زاده را قرض گرفتم بايد ببرم بهش بدم...**</title>
<link>http://amini.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=Tahoma&gt;نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز&lt;/FONT&gt;...&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;بگذار تا تصويري از ايمان خويش برايت روايت کنم&lt;/FONT&gt;. &lt;FONT face=Tahoma&gt;نوستالوژياي تارکوفسکي را که ديده اي؟ نويسنده اي تبعيدي که در سرما و رطوبت چندش آور استخري متروک و متعفن مي کوشد شعله لرزان شمعي را به سلامت به آنسوي استخر ببرد&lt;/FONT&gt;. &lt;FONT face=Tahoma&gt;يکبار سعي مي کند، شعله در ميانه راه خاموش مي شود &lt;/FONT&gt;... &lt;FONT face=Tahoma&gt;بازهم سعي مي کند و باز خاموش مي شود ، بازهم ، بازهم ، بازهم&lt;/FONT&gt;...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز&lt;/FONT&gt;...&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;بايد ببيني اين صحنه ها را، با تمام سنگيني و صعوبت و سکونش با آن سکوتي که بر فضا حکم فرماست ، آن تلاش بي معني ، آن شعله رو به خاموشي ، آن ايمان غريب &lt;/FONT&gt;... &lt;FONT face=Tahoma&gt;بايد ببيني اين صحنه ها را&lt;/FONT&gt;...&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;و در نهايت شعله اي که به آنسو مي رسد &lt;/FONT&gt;... &lt;FONT face=Tahoma&gt;اديسه اي مختصر &lt;/FONT&gt;...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز&lt;/FONT&gt;...&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;ايمانهاي بزرگ و اميدهاي شکوهمند و رنجهاي عظيم را بگذار براي مشعل به دستان و راهنمايان بزرگ که خود بزرگترين دروغگويانند &lt;/FONT&gt;. &lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;من شمع خويش را دارم و ايماني خلل ناپذير به جاودانگي اين شعله لرزان&lt;/FONT&gt;...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*&lt;FONT face=Tahoma&gt;از خانه دوست کجاست، عباس کيارستمي&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;** &lt;FONT face=Tahoma&gt;مغزم قاط زده، ميدانم، اما ربط اين عنوان با متن هم، حکايتي ست&lt;/FONT&gt;...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: نمیدانم چقدر حرفم پیشتان خریدار دارد اما ازتان خواهش میکنم برای پدر یکی از بهترین دوستانم - آیدا - دعا کنید ... این پست رو به او هدیه می کنم تا بداند که چقدر نگرانش هستم&amp;nbsp;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Mar 2006 15:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amini&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>amini</dc:creator>
<guid>http://amini.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه از پایبست ویران است</title>
<link>http://amini.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>چون ديوارهاي ساختمان نازك اند، وقتي مي خواهي مرا محكم ببوسي، صداي تلوزيون را زياد كن تا دردسر درست نشود. مي فهمم.راستي تو مي داني چرا باغچه ي ساختمان خشك شده؟&amp;nbsp;به نظرم باغچه فقط به درد ريختن كاندوم ها مي خورد و البته براي رفع حاجت، وقتي چاهِ فاضلاب بالا مي زند. منظورت اينه كه ..... ؟ اوه! بهش فكرنكن، مهم نيست. دوستت دارم عزيزم،&amp;nbsp; اين مهمه.&amp;nbsp; و من ؟ بدون تو .... نمي خوام تصور كنم . خانم همسايه هر صبح اول آرايش مي كند بعد مي ايستد پشتِ سوراخ در و چشمانش هي تنگ و گشاد مي شود و در خانه هي باز وبسته مي شود! آقاي همسايه هر شب، آشغالها را مي ريزد روبروي خانه ي بغلي و بعد كمي لبخند مصنوعي و سينه صاف كردن و چند عدد سرفه&amp;nbsp;مي خزد توي خانه. آقا و خانم همسايه سر ساعت ده مي خوابند و بيشتر شبها پيش هم هستند. آقاي همسايه خوب پول در مي آورد وخانم همسايه&amp;nbsp; هميشه مي گويد : بهترين مرد دنيا، كنار من مي خوابد. ولي از وقتي سرو كله ي يك آدم مجرد توي ساختمان پيدا شده خواب ندارند. خانم همسايه&amp;nbsp; تصوير آدم مجرد را توي آينه مي بيند كه دارد با شوهرش معاشقه مي كند و آقاي همسايه&amp;nbsp; تا صبح فكر مي كند، نكند كسي زودتر از خودش اقدام كند؟ نه امكانش نيست. با اينكه آقا و خانم همسايه سرشان توي لاك خودشان است ولي فكر مي كنند بايد دوباره خانه شان را عوض كنند. چون شبها ديگر نمي توانند راحت بخوابند.&lt;BR&gt;عزيزم من از اول مي دونستم ما ، با هم، اين ساختمان... متاسفم. مهم نيست عزيزم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Mar 2006 13:39:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amini&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>amini</dc:creator>
<guid>http://amini.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر تفاوت عشق و لاو</title>
<link>http://amini.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA&quot;&gt;يکي از رفقايم چهار سال پيش ازينجا رفت دانمارک ... تا اينجا بود، دنيا به تخمش بود آنجا هم که رفته، باز به تخمش است و چه فرق مي کند که آدم دانمارک به تخمش باشد يا ايران. مي گويم کدام رشته را انتخاب کرده ای، مي گويد فلان رشته. مي گويم آخر اينکه رشته تو نيست ، اينجا چيز ديگري مي خواندي. مي گويد آخر دانشکده اين يکي، اينجا به ايستگاه اتوبوس نزديک تر است! مي گويم اي فاک بر مملکتي که دانشجويش تو باشي، که خانه آخر تعهدت، ايستگاه اتوبوس است! مي گويد آن مملکت را پيشتر امثال تو به فاک سياه داده اند با گنده گوزيها و تئوري بافيهاي مفتشان، بدهند دست آدمهاي الکي خوش بي توقعي مثل من، آباد مي شود. مي گويم شايد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سکوت مي کند ، بعد باز برمي گردد : هو الاغ، تو هنوز دست ازين گل واژه بافي هاي مفت برنداشته اي؟ بيخيال اين حرفها ، بگو اين چند وقته کسي را زمين زدي يا نه؟ مي گويم ابله، من کي مال اين حرفها بوده ام؟ مي گويد همين ديگر، اين گل واژه ها مال همين آدمهاست، آنجا که در فشار باشد ، مي زند به مغز، اينست که تئوريهايتان همه تخميست، چون حاصل فشار فلان جاست! راستي با فلاني چه کردي؟ اسمش چه بود؟ هان يادم آمد ، چند باري در مهماني ديدمش ، راستش يکي دوباري هم به تئاتر دعوتش کردم، همان وقتي که تو درگير ماجراي شرکت بودي. به تو هم گفتم بيا و نيامدي. خوب تکه اي بود! ملاحظه ات را کردم وگرنه خوب رفته بودم روي مخش .... برمي گردم که : هو! جمع کن خودت را مردک. مي گويد همين ديگر، در زندگي امثال تو همه چيز سه سوت مي شود ناموس، حالا قديميش خواهر و مادر و نامزد و مرام و مذهب بود ، دهه چهل و پنجاه و شصتش مسلک و مرام و ايدئولوژي و وطن ، امروزيش هم که تئوريهاي صد من يه غاز مدرنيسم و پست مدرنيسم و دوست دختر و اين داستانها، براي توي الاغ هم که حاصل جمع همه اينهاست. مي داني امین! تو چهار روز هم که ثابت سر يک توالت بنشيني، روز پنجم کاسه توالت مي شود ناموست، نوستالوژي ات. الاغ! کي مي فهمي که توالت را گذاشته اند براي ریدن نه براي ناموس شدن و حرص خوردن. ببين، امثال تو فرهنگ استفاده از توالت را ندارند، بهش که احتياج پيدا کردي بايد سه سوت يکي پيدا کني، بچپي داخلش، کارت را بکني و بعد هم سريع بپري بيرون، تا جا را خالي کني براي نفر بعدي! کي مي فهمي اينها را ، جان امین همين فرهنگ استفاده از موال ، کليد روابط مدرن است. &lt;BR&gt;مي گويم، حالم را بهم زدي، اين فرهنگت بوي گه مي دهد. تو به طرفت به چشم موال نگاه مي کني لابد اوهم به تو، به شکل آفتابه ، تفاهم خوبي ست.&lt;BR&gt;برمي گردد که: بو؟ توي امل، بو را چه مي فهمي چيست: خرچسنه! آن دنياي کوچک توست که آدمهايش بوي پهن مي دهند. اما تو ، همين تو که آفتابه نيستي بگو: دودر شدي آخرش يا نه؟ سکوت مي کنم. شرط مي بندم که شدي، بازهم سکوت مي کنم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ببين امین جان، چيزي که تو نفهميدي گشادي دنياست، حداکثر تصور امثال تو از گشادي، همان کاليبراسيون خودتان است! بابا زاويه ديدت تنگ مانده. عاشقي مال عهد شاه وزوزک بود. اينجا به همديگر مي گويند: آي لاو يو، مي داني يعني چه. املي مثل تو حتما مي گويد يعني بنده عاشق حضرتعاليم يا دوستتان دارم ، نه خير . يعني آي وانت تو فاک يو &quot;از سون از پاسيبل!&quot;، در واقع وقتي بهم مي گويند &quot;آي لاو يو&quot; يکجوري عين همان در توالت زدن است که اگر صداي اهم يا اهن! نيامد، داخل شوند. مي گويم، فلاني براي خودت فيلسوف شده اي، فلسفه سياه ديده بوديم ، اين رنگي اش را نديده بوديم. اما راجع به آي لاو يوي حضرتعالي. تصادفا با تو هم عقيده ام. عشق فاصله دارد با لاو. مي داني عشق دور درخت مي پيچد ، تمامي رطوبتش را مي گيرد ، بيجانش مي کند ، تا خود سبز شود ، جان گيرد ، ببالد ... عشق بايد که اينطور باشد ، اين لاو نيست. &lt;BR&gt;مي گويد ، هااااااا! بازهم رسيديم سر همان جاي اول، تو گيرت روي &quot;بايد باشد&quot; است من روي &quot;اينگونه هست&quot;. تو مي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;گويي عشق اينطور بايد باشد ، که نمي دانم عشقه و اين گل واژه ها ، من مي گويم عشق مدرن يعني همين لاو. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ادامه دارد اين مکالمه... بايد حواشيش را بگيرم، سانسور کنم و شاخ وبرگ بدهم اما ادامه دارد چون هنوز در فکر اينم که عشق به دور درخت مي پيچد، رطوبتش را مي گيرد ، بي جانش مي کند تا خود سبز شود و جان گيرد یا ...&lt;BR&gt;*************&lt;BR&gt;• هر انسانی حق دارد عصبانی شود، هر انسان عصبانی ای حق دارد بی ادب باشد ، هر انسان عصبانی بی ادبی هم حق دارد بنویسد و من از هر سه این حقوق استفاده کردم!&lt;BR&gt;• گل واژه را به جاي واژه بي بديل ...شعر به کار برده ام و صد البته به تسامح. اين زبان فارسي هرچه نداشته باشد دو سه واژه در همين مايه ها دارد که به رغم ظاهر کثيفشان ، بي جايگزين و بي بديلند... و خاک بر سر مملکتي که واژه بي بديلش اين باشد!&lt;BR&gt;• زبان ملتي محدود و در فشار، کثيف مي شود و پر از فحش. مثالش همين فارسي و مثال بهترش، نوشته هاي دوران مختلف همین مملکت از سیاهنامه سعدی و کلیات زاکانی بگیرید تا توپ مرواری و حاج آقای هدایت و سنگی بر گوری آل احمد... یعني از ميزان فحشهاي يک زبان مي توان به بحراني بودن وضع يک ملت پي برد، راجع به آدمها هم به هکذا ! و نترسيد من وضعم بحراني نيست: اي ریدم تو اين مملکتي که ... (نه اصلا وضع من بحراني نيست !!!)&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://surrealist.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سورئالیست&lt;/A&gt;&amp;nbsp;برگشت ... بهترین عیدی رو بهم دادی صادق ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Mar 2006 15:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amini&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>amini</dc:creator>
<guid>http://amini.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توصیه هایی برای 12 ماه سال</title>
<link>http://amini.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;فروردین&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : تو که حال و حوصله سر و کله زدن با بچه های دماغوی فامیل رو نداری ... دلت هم واسه صنار سه شاهی عیدی که لک نمی زنه ... پس بگیر توی این هوای خوب راحت بخواب !&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt; 
&lt;P align=right&gt;اردیبهشت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : توی این هوا راه می افتی توی خیابون ، یکی دیگه هم دیدی هوایی شده بود راه افتاده بود توی خیابون ، بعد خب ... بهتون گیر میدن ها ...! دنبال درد سر نگرد ، راحت بگیر بخواب !&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;خرداد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : بیخودی میری بیرون که چی ؟ مگه نمی خوای امتحان پایان ترم رو با گواهی پزشکی حذف کنی ...؟ پس دنبال یه دکتر آشنا بگرد و بعدش تو خونه بخواب تا همه فکر کنند حالت بده ... !&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;تیر&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : باز فصل میوه شروع شد ... گیلاس که دل درد میاره ، هلو که گرونه ، هندونه بخوری سردیت می کنه ، زرد آلو نفخ میاره ... مگه مرض داری خودتو مریض کنی؟ ... خوب مثل بچه آدم بخواب !&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;مرداد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : بیرون عین جهنم داغه ... تا مخت نیمرو نشده یه جای خنک زیر کولر پیدا کن بخواب ...!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;شهریور&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : از ما گفتن ... این آخرین فرصت خوابه ها ... پس فردا باز درس و کلاس و مصیبت ... از این فرصت آخر واسه خوابیدن خوب استفاده کن ...!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;مهر&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : حال و حوصله درس خوندن رو که نداری ؟ ... داری؟ ... پس واسه فرار از گیر دادن های بابات بگیر یه گوشه تو اتاقت تخت بخواب ... &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;آبان&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : ماه مزخرفیه ... بیرون که انگار قاتی دود ها یکم اکسیژن هم به کار بردن ... دوست داری تنگی نفس بگیری؟ ... حال داری بعد هربار بیرون رفتن بری حموم؟ ... بگیر بخواب خلاص !&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;آذر&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : کی گفته زیر باران باید رفت ....؟ احمقانه ترین کار دنیا زیر باران رفتنه ! یه جایی ردیف کن یه پتو بکش رو خودت ، چرت می چسبه ... نه؟&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;دی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : دیگه خود اخبار هم داره میگه به علت برف شدید اگه کار ضروری ندارین از خونه بیرون نیاین ... پس بچه حرف گوش کنی باش و تو خونه بخواب !&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;بهمن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : تو روز خوش بیرون نبودی .. حالا تو سرمای زمستون میخوای کجا بری ؟ الکی خودت رو گول نزن ... پس بخواب دیگه !&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;اسفند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; : همه دارن خونه تکونی میکنن ... کلی اسباب اثاثیه باید جابجا کنی ... بهترین بهونه واسه از زیر کار در رفتن چیه؟ ... بگیر بخواب !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;EM&gt;پ.ن:ایده این مطلب از ابراهیم رها و نوشته اش در مجله&amp;nbsp;&lt;/EM&gt;&lt;A href=&quot;http://40cheragh.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;چلچراغ&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt;&lt;EM&gt; گرفته شده است&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://aminx.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;اینم&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;عیدی من ... فعلا آزمایشیه &lt;/STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Mar 2006 15:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amini&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>amini</dc:creator>
<guid>http://amini.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امان از این سین هفتم</title>
<link>http://amini.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>شب است ... باران می خورد به شیشه پنجره ، توی سکوت اتاق... تو هنوز همان جا ایستاده ای کنار درخت چنار و با چشم های خسته ات نگاهم می کنی ، اما من چقدر حرف دارم برایت اگر این باران بگذارد ... حرفهایی که تمام این ماه های خاکستری سنگینی کرده اند روی دلم ... حرفهایی که پشتبندش همیشه یک ریز باران بوده است و باران ... نمی دانم کی خواب می بردم با خود که تو آرام از روی دیوار پایین می آیی ... همه حرف هایم را باد یکجا با خود می برد لای شاخه های چنار ... چند برگ خشک روی زمین می ریزد ، خنده ام می گیرد ، می خندی چقدر دلتنگ خنده ات شده بودم... 
&lt;P align=right&gt;دیگر خبری از باران که تا صبح به شیشه پنجره می خورد نیست ، تو هم نیستی ... مثل همیشه این سالها سرکه و سیب و سنجد و سماق و سمنو و سکه را توی سفره گذاشته ام امان از این سین هفتم که همیشه فراموشش می کنم ... تو می شوی سین هفتم و باز نگاهم می کنی ، شاید می خواهی بگویی دلت برای ماهی قرمز توی تنگ می سوزد ... آخر ماهی ها کنار درخت چنار حتی به اندازه یک سیب گفتن هم دوام نمی آورند ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;فردا روز نو می شود ... فردایی که بی تو انگار هیچ وقت خیال آمدن ندارد ... فردایی که رنگ عادت گرفته است درست مثل شبهایی که همیشه سیاهند ... شبهایی که جز نوشتنشان روی سپیدی کار دیگری نمی توانم بکنم ... فردا هم می نویسم ... می نویسم تا باز باد بیاید و ببردم با خود ... چه می شود کرد؟ این ساعت ها که بیایند و بروند یک روز دیگر روی برگ های تقویم ، از ماه های بی تو بودن ورق می خورد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;EM&gt;پ.ن: سال نو مبارک&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Mar 2006 19:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amini&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>amini</dc:creator>
<guid>http://amini.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاحشه ای از جنس بلور</title>
<link>http://amini.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=posts&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;دلم خیلی تنگ است. درست مثل شورتهای بندی با حداقل پارچه. به این سه ماه فکر می کنم و به این هفته هایی که مثل گه روی هم تلنبار شد و هیچ ….&amp;nbsp; هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم این همه وقت … حالا نه تنها هیچ چیز عوض نشده بلکه آنقدر غبار سکون گرفته که حتی رغبت ورق زدنش را هم ندارم. تنها چیزی که به خودم ثابت شد این بود که می توانم رشته ی آشغالم را ادامه بدهم وتنها تغییری که کردم این بود که کریه تر،رک تر و بی محابا تر می نویسم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;بیست بود&amp;nbsp;... حرف نداشت ... آنقدر خوب بود که حتی کسی جرات نمی کرد زیر صد تومن قیمت بدهد. باورم نمی شد . نگاهش که میکردی، میخکوب می شدی ... حتی اگر از جنس خودش بودی. هنوز چهره اش با تمام جزییات توی ذهنم هست. هیچ چیزش شبیه فاحشه ها نبود . لبهایش کوچک بود وصدایش آرام و لرزشی خفیف توی دستهایش بود. اندام باریک و خوش تراشش کنار ستون های سیمانی و زمختِ پل، توی چشم می زد. دلم می خواست بپرسم چرا؟ آخر او فاحشه ای از جنس بلور بود. نگاهش که می کردی آب می شد ولی حرص توی چشمهایش مانده بود. حرص خیانت . وانگار حق با او بود. آنقدر حق با او بود که وقتی کسی نگاهش می کرد شال قرمزش را جلو می کشید و سیگارش را توی دستانش فشار می داد. &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;پی نوشت: شاید این یادداشت تنها برای نگاهی معصوم بود که زیر پل هرز می رفت. هیچ چیز توی این مدت به اندازه نگاه آن زن آزارم نداده بود. پس نوشتمش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;همین.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Mar 2006 06:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amini&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>amini</dc:creator>
<guid>http://amini.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما هیچ ... ما نگاه</title>
<link>http://amini.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;پیرمرد بعد از این که شش روز با فرشته مرگ چانه زد در آپارتمانی خالی مرد. جنازه اش را پسرش وقتی از سرد خانه تحویل گرفت که هشت روز بود مرده بود. پسر، جنازه ی پیرمرد را به مقبره ی خانوادگی شان برد و در کنار گور پدربزرگ و مادر بزرگ و دو عمو و یک عمه اش دفن کرد. از آنجا به فرودگاه رفت و به پاریس بازگشت. به همراه عکسی از جوانی پیرمرد و فیلمی که از مراسم خاک سپاری او برداشته بود&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;موقع ديدن فیلم، همسرش دچار دل به هم خوردگی شد و گوشه ی اتاق استفراغ کرد و بعد از این که لیوانی آب خورد و کمی حالش جا آمد چمدانش را بست و به خانه ی دوستش رفت. جوان آن شب وقتی ساعت از دوازده گذشت با دخترکی اسپانیایی تماس گرفت و او را به خانه اش دعوت کرد. آن دو عشق شبانه شان را با صبحانه ای که در یک طباخی ایرانی خوردند تکمیل کردند. جوان و دخترک اسپانیایی نیروی از دست رفته شان را با خوردن گوشت صورت گوسفندی که ساعتی پیش در کشتارگاه مکانیزه ی پاریس ذبح شده بود باز یافتند و به خانه هایشان باز گشتند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;جوان به خانه اش وارد شد. به اتاق خواب رفت و در کنار همسرش که خوابیده بود دراز کشید و چشم هایش را بست. بیدار که شد ساعت روی دیوار چهار بعد از ظهر را نشان می داد و همسرش هنوز خواب بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;جوان توی دستشویی وقتی جلوی آینه ایستاده بود تار موی بلند و روشنی را از پشت یقه اش گرفت و صورتش را تراشید و به حمام رفت و سريد توی وان آب سرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Mar 2006 05:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amini&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>amini</dc:creator>
<guid>http://amini.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من قاتل پسرتان هستم</title>
<link>http://amini.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;راننده همانطور که چشمش را دوخته بود به دست انداز روبرو ، سرش را برد عقب و زیرلبی گفت: خرد نداشتی؟ مرد، سرفه ی کوتاهی کرد و صدایش را صاف کرد: می گن بهبهانی بوده ... راننده اسکناس های جرخورده را با حسرت نگاه کرد و دوباره اخم هایش را کرد توی هم، معلوم نیست این ملت اسکناسو میکنن تو کدوم سوراخ که اینطور میشه ...&amp;nbsp;زن گوشه ی خیس چادرش را از دهانش کشید بیرون و آرام لبش را گزید :حیوونی ...&amp;nbsp;همسن همین آقا پسر بوده حتما، دور از جونت مادر. چند سالته؟بیست و دو. آره همینا بوده، خواهر من خونه اش نزدیک راه آهنه. خودش از پنجره دیده ... راننده نطقش باز شد: ای خانم! حرفها می زنی ها؟ خب معلومه جوون بوده. تا حالا دیدی یه پیرمرد بره خودکشی کنه؟ زن بگیره، آره ...&amp;nbsp;ولی خودکشی عمرا! البته دور از جون شما حاجی! 
&lt;P&gt;پیرمرد عصایش را به در تکیه داد و صدایش از زیر یک خروار جیرجیر ته مانده ی نان و پنیر صبحانه پرید بیرون :&amp;nbsp;همش از فقر و نداریه... پسر دستش را گیر انداخت توی جیب پشتش و اسکناس را چسباند کف دست راننده : نون ندارن به سرباز بدن، هی سرکار میذارنش... بعد موهایش را صاف کرد و پیاده شد. مرد دوباره دستش را توی جیب پیراهنش برد : هیچی خرد ندارم، همش هم از فقر نیست، پولدارش هم یه جور دیگه ساز ناکوک می زنه... اصلا پول چیه؟ این ملت باباشون میزنه تو ماتحتشون -ببخشید آبجی ها- میرن خودکشی میکنن... زن سرش را انداخت پایین و صدایش را نازک کرد: همینجور یه راست اومده خوابیده بین دو تا خط ... حالا از گناه کبیره اش که بگذریم،مادرش چی میکشه؟خدا صبرش بده ... مرد که صورتش گل انداخته بود، چشمش را دوخت به درز چادر زن که بلوز زردش افتاده بود بیرون ... همین چند وقت پیش یه سربازه میره سیانور بخره سرِنداری خودکشی کنه ... یارو بهش میگه شصت تومن بده یه اسلحه بخر. بعد میره بانک، همینجور کشکی دو نفرو میکشه،حالا می خوان اعدامش کنن... راننده پوزخندی زد: خب پس همون بهتر که قطار زد این یکی رو له کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیرمرد صورتش را در هم کشید و با یک حرکت آب دهانش را قورت داد و عضلات چروکیده گردنش شروع کرد به لرزیدن:حالا مطمئنی مرده؟ زن، پول مچاله شده اش را دراز کرد و دستهای سفیدش دوید توی چشمهای مرد، پیاده می شم آقا... مرد دوباره شروع کرد به داستان گفتن : ما والا سرباز که بودیم یه خونواده رو خرج می دادیم. بابامون صب به صب میزد پس کله مون راه می افتادیم تا بوق سگ کار می کردیم. زکی! حالا خیلی فرق کرده. قربون پیاده میشم. پیرمرد دوباره آه کشید، کلاه مشکی اش را گذاشت روی سرش و گفت: حالا واقعا مرده؟ راننده سرش را کرد بیرون :&amp;nbsp;آهای بی پدر مادر، کونِ ماشین خل شد! حاجی آخرشه، می خوام دور بزنم. پیرمرد در را هل داد و گفت: خدا کنه زنده بمونه. راننده در را پشت سرش بست و داد زد : راه آهن دو نفر، دو نفر رآهن&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;EM&gt;پ.ن: من تفنگ بالا سر هیچکسی نگذاشتم تا برام کامنت بزاره ... پس لطفا و خواهشا تا وقتی متن رو کامل نخوندید کامنت نذارین ... کامنت های اینجا واسه اینه که من با نظرات شما در باره متن نوشته شده آشنا بشم نه حرف های بی ربط بخونم !!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Mar 2006 05:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amini&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>amini</dc:creator>
<guid>http://amini.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
